تبلیغات
نگاهی به شخصیت والای سردارجنگل میرزاکوچک خان

نگاهی به شخصیت والای سردارجنگل میرزاکوچک خان

دوشنبه 28 تیر 1389


سلام بر چشم خدا
آن دم که با خدا نجوا می کند و آنگاه که قطرات اشک بر گونه ی مبارکش بوسه می زنند


مولا جان : هر چند آمدنت حتمی است ، من اما در هراس نبودن خویشم ...
کاش نسیم، عطر نفسهایت را به غربتم برساند.
تو را ای گل همیشه بهار سلام میگویم و باز چشم میدوزم به راه آمدنت ...
ولی شرمساریم از انتظار ...

_______
_____
__


برای آمدنت انتظار کافی نیست
دعا و اشک و دل بیقرار کافی نیست
خودت دعایی کن ای نازنین که برگردی
دعای این همه چشم انتظار کافی نیست


اللهم عجل لولیک الفرج


  • نظرات() 
  • جمعه 29 آبان 1388

    http://www.irdc.ir/fa/content/4837/default.aspx

    ناراضی مشروطه- زمینه‌های شكل‌گیری نهضت‌جنگل و ماهیت مذهبی آن
    پژوهشگر: هوشنگ شاكری
    این مقاله به بررسی پیدایش و نمو نهضت جنگل و ریشه های این نهضت می پردازد.


    حركتها و فعل و انفعالات اجتماعی علاوه بر صورت ظاهری، از یك زیرساخت نهفته نیز برخوردارند كه برخلاف جلوه بیرونی، قابل سنجش و یا پیش‌بینی دقیق نمی‌باشد و جالب آن‌كه بخش اعظم فرایندهای اجتماعی و سیاسی نیز در پیوند با این جنبه پنهانی است كه اتفاق می‌افتد؛ بدین معنا كه می‌توان یك حركت اجتماعی را طبق برنامه‌ریزی ازپیش‌تعیین‌شده شكل داد اما تداوم این جریان دیگر در اختیار كامل شكل‌دهندگان آن نخواهد بود بلكه از دیالكتیك خاص خود برخوردار است.
    حال اگر به سده‌ها و یا حتی دهه‌های گذشته برگردیم، بسامد خطا در پیش‌بینیهای افراد از وقایع اجتماعی و سیاسی را بیشتر ملاحظه خواهیم كرد. نظر به این امر، مسلما با بسیاری از كسانی كه در كوران حوادث گذشته بنا به نیات خیرخواهانه عُلَم مبارزه برافراشتند تا اصلاحات و دگرگونیهای مدنظر خود را در نقطه مقابل جباران و نیز اجانب پیش ببرند اما در نهایت با شكست مواجه می‌شدند، همدردی خواهیم كرد. از جمله این مبارزان راه حق كه در طول تاریخ ایران امثال آنها كم نیستند، می‌توان از امیركبیر، مدرس، میرزاكوچك‌خان جنگلی و . . . نام برد كه همگی نیز جان خود را بر سر راه آرمانهایشان فدا كردند. آنان به‌ظاهر شكست خوردند اما درواقع هیچ‌گاه شكست نخوردند؛ چراكه براساس همین قانون مخفی جریانات اجتماعی كه هیچ‌وقت به ظواهر متكی نیستند بلكه هر حركت اجتماعی در تمام دوران پس از خود تاثیرگذار است و آنچه امروز علی‌الظاهر شكست تلقی می‌شود، بسا كه سالها و گاه دهه‌ها پس از آن به بار نشیند ـ چیزی كه امروزه به عیان می‌بینیم ـ باید گفت میرزاكوچك‌خانها هیچ‌گاه نمردند و نخواهند مرد و آبی كه از آبشخور اندیشه آنان در جوی فكر و فرهنگ این مرز و بوم جاری شد، همچنان شكوفه‌ها و نهال های جدیدی را آبیاری خواهد كرد.


    گیلان در دوره قاجار
    مردم گیلان نیز همچون ساكنان سایر نقاط و مناطق ایران در دوره قاجار، به لحاظ اجتماعی و اقتصادی در وضعیتی بسیار سخت و دشوار می‌زیستند. ساختار فاسد و ناكارآمد حكومتهای قاجار و عمال و دست‌نشاندگان محلی آنان در سراسر كشور وضعیتی رقت‌بار به وجود آورده بود كه خطه گیلان و اهالی آن نیز از این قاعده مستثنی نبودند. مردم این ناحیه در تمام سالهای فرمانروایی سلاطین قاجار، به‌ویژه در سالهای پایانی قرن دوازدهم هجری شمسی، در فقر و فلاكتی عظیم به سر می‌بردند كه در برخی كتب و گزارشات آن دوره مفصل بدان اشاره شده است. در نگاه اول شاید مایه تعجب و شگفتی باشد كه سرزمینی همچون گیلان كه وفور نعمت و زیادی مواهب خدادادی آن شهره خاص و عام است، گرفتار فقر و نداری شده باشد اما جالب است بدانیم كه علت اصلی چنین وضعیتی در دوره قاجار درواقع همین ثروتهای طبیعی این منطقه بود. موقعیت خاص جغرافیایی و تواناییهای طبیعی سرزمین گیلان سبب شده بود شاهان و رجال دربار قاجار همواره درصدد تملك و تصاحب بخشهای باارزش و حاصلخیز این منطقه از كشور برآیند و به‌همین‌دلیل به‌تدریج بسیاری از سرزمینهای آباد گیلان به دست شاهان و درباریان افتاد. اما از آنجا كه این گروه خود از گیلان به دور بودند، جهت كنترل و بهره‌برداری مطلوب از این متصرفات و استثمار هرچه‌بیشتر مردم، از حاكمان محلی بهره می‌گرفتند. بدین‌معنا كه آنان مناطق تحت تملك خود را با عنوان املاك سلطنتی به حاكمان و اربابان محلی اجاره می‌دادند. این اربابان نیز به‌نوبه‌خود جهت كسب منافع و نیز جلب رضایت دربار و ارسال حق‌الاجاره، فشار مضاعف و طاقت فرسایی را بر توده فقیر و محروم گیلان، به‌خصوص بر كشاورزان وارد می‌كردند. «وجود املاك سلطنتی وسیع گیلان خود از جاذبه‌های حكومت و فرمانروایی این منطقه در دوره قاجاریه به شمار می‌رود؛ چراكه این املاك به حكام گیلان اجاره داده می‌شد و آنان نیز به‌نوبه‌خود آنها را به افراد دیگری اجاره می‌دادند حكام و مالكین بزرگ علاوه بر درآمدی كه از زمینهای مورد تصرف خود به دست می‌آوردند، مالیات زیادی [را نیز] از كسبه و مشاغل، حمامها، دكانها، كاروانسراها، . . . محصولات كشاورزی و حتی طیور و درختان میوه اخذ می‌كردند؛ به‌عبارت‌دیگر تا قبل از انقلاب مشروطیت در سال 1285. ش و به دنبال آن، تدوین قانون اساسی كه مالكیت فردی را محترم شناخت، هیچ حقی بر مالكیت زمین كه متكی بر ضمانت اجرایی باشد وجود نداشت. حتی اراضی موقوفه نیز در بسیاری موارد از این‌گونه تعرض‌ مصون نمانده است.» به‌همین‌دلیل در این دوره طبقه زمین‌دار بزرگی به‌تدریج شكل گرفت كه همین گروه در جریان نهضت مشروطه به سركوب طرفداران نهضت مشروطه در گیلان پرداخت. علاوه‌براین، مالكان، عمال و ماموران دولت نیز فشار و تعدیهای بیشماری در حق مردم اعمال می‌كردند؛ به عبارتی، می‌توان گفت یك اتحاد نانوشته ـ اما كاملا ملموس ـ میان حكام محلی و ماموران دولتی ازیك‌سو و مالكان و خوانین بومی ازدیگرسو شكل گرفته بود. با این توصیف، به‌راحتی می‌توان حدس زد كه وضعیت مردم گیلان در این اوضاع و احوال چگونه بوده است. «. . . اگر بخواهیم كیفیت زندگی دهقانان ]گیلان[ را در رابطه با زمین و ارباب خلاصه كنیم، می‌توان گفت هیچ حقی برای زارع نسبت به ارباب زمین وجود نداشت. و هیچ حقی نبود كه ارباب نسبت به زارع و زمین نداشته باشد. به‌طوری‌كه در پاره‌ای از موارد شرم‌آورترین هدیه‌ها یعنی عفت دختر دهقان‌زاده را از آن خود می‌دانستند و باگذشت‌ترین آنان دخالت در زندگی آینده دختران این روستاها را در انتخاب همسر برای خود یك حق طبیعی می‌شمردند.» علاوه‌ بر این، كشاورزان بی‌دفاع به لحاظ تملك بر حاصل دسترنج خود نیز استقلال نداشتند؛ بدین‌معنا كه پس از آن همه رنج و زحمتی كه برای بهره‌وری محصول متحمل می‌شدند، در نهایت باید آن را به هزار بهانه یا دو دستی تقدیم ارباب می‌كردند و یا حتی پیش از برداشت، آن را در گرو می‌گذاشتند؛ در كتاب اصلاحات ارضی در گیلان، نوشته حمید مهرانی، این وضعیت به‌خوبی توصیف شده است: «در كار زراعت برنج بایستی پای در آب و سر بر آفتاب سپرد و این هر دو تا پایان خوشه‌بندی و هنگام درو ادامه می‌یابد. اما دریغ كه همیشه ابرهای باران‌زا یاری نمی‌كنند تا شالیزارهای تشنه،‌ كام‌‌ تركنند. در چنین وضع و حالی است كه دهقان رنج‌دیده و خرمن سوخته با طلبكاران و مباشران ارباب روبه‌رو می‌شود و عقلش ره به جایی نمی‌برد كه حاصل ندرویده را چگونه با آنان تقسیم كند! ناگزیر سند می‌دهد كه بهره مالكانه از حاصل ندرویده را در سالهای پرباران بپردازد. اما افسوس كه سالهای پرباران نیز نمی‌توانند سالهای سوخت را جبران نمایند و هر سال سندی بر سند دیگر افزوده می‌شود تا دهقان به‌ناچار از زمین جدا گردد و ارباب زمین را با بهره بیشتر به دهقان دیگری سپارد و باز روز از نو روزی از نو! آری، در چنین وضع و حالی فرش اغلب خانه‌ها چیزی جز حصیر نیست و غذای اصلی خانواده‌ها غالبا برنج است و برنج بی‌هیچ خورشتی، دهقانان تهی‌دست شبها را گرسنه سر بر بالین می‌گذارند و . . . دهقانان گیلانی با آن‌همه نعمتهایی كه طبیعت در اختیارش قرارداده چنین روزگار فلاكت باری داشتند.» این چنین بود كه به‌تدریج یك طبقه‌زمین‌دار بزرگ در گیلان به وجود آمد كه خود را نه‌تنها صاحب و مالك زمینها و محصولات زراعی بلكه عملا مالك جان و ناموس مردم می‌دانست. این عده كه در دستگاه حكومت محلی نیز صاحب مقامات بودند، خود را بالاتر و والاتر از مردم عادی و به خصوص كشاورز تهی‌دست گیلان می‌پنداشتند و لذا كشتار و تجاوز را بسیار طبیعی قلمداد می‌كردند و به‌شدت از هرگونه فكر و اندیشه‌ای كه خواهان برابری، عدالت و دین‌مداری باشد می‌هراسیدند و به طرق گوناگون آن را در نطفه خفه می‌كردند.
    علاوه بر همه این موارد، وابستگی دربار قاجار به حكومتهای خارجی ـ به‌ویژه به دول بریتانیا و روسیه ـ و متعاقبا واگذاری امتیازات فراوان اقتصادی و تجاری به آنها در شهرها و بنادر شمالی و جنوبی كشور نیز مزید بر علت شده و تضییقات و فشارهای سختی را بر مردم و از جمله بر بازرگانان ایرانی این مناطق تحمیل می‌كرد. در آن زمان، شمال كشور علی‌الخصوص گیلان و آذربایجان به منطقه نفوذ روسیه تبدیل شده بود و ورود كالاهای روسی و جولان تجار این كشور با تمسك به قراردادهای یك‌طرفه و همچنین نپرداختن گمركات از سوی آنان سبب شده بود تجار، بازرگانان و تولید‌كنندگان گیلانی عملا توان رقابت را از دست داده و بیش‌ازپیش بر مشكلات و فقرشان افزوده شود. این عوامل دست‌به‌دست هم داده و نارضایتی‌های بسیاری را در میان روستانشینان، طبقه محروم و نیز متوسط شهری ایجاد كرده بود.
    گیلان و مشروطه
    این اوضاع و احوال باعث شد مردم گیلان نیز ـ علی‌رغم آن‌كه حكام محلی از هرگونه تلاش آنان برای دگرگونی اوضاع جلوگیری و آن را سركوب می‌كردند ـ همزمان با وقایع پایتخت و شروع زمزمه ایجاد تغییرات اساسی در حكومت قاجار و توجه به حقوق ملت، به‌گونه‌ای تاثیرگذار به نهضت مشروطه پیوستند كه جان‌فشانیهای آنان در تاریخ نیز ثبت است. مردم محروم و ستمدیده گیلان نیز دوشادوش سایر هموطنان خود در مبارزه علیه استبداد محمدعلی‌شاه و نیز در فتح تهران نقش بارزی ایفا كردند و تصور همگی آنان بر این بود كه با پیروزی نهضت مشروطه و به‌وجودآمدن نهادهای حافظ حقوق مردم همچون مجلس شورای ملی، قوانینی كه به نفع مردم باشد وضع و به‌زودی اجرا خواهد شد و بدین‌صورت روابط ظالمانه و غارتگرانه پیشین به پایان خواهد رسید.
    در همین زمینه كمیته سری ستار و انجمنهای عدالت، اخوت و برق، نقش اساسی را به‌ویژه در شهرهای رشت و انزلی برعهده داشتند. علاوه بر مجاهدان و روشنفكران گیلانی تعدادی از انقلابیون قفقازی نیز در صفوف مجاهدان گیلانی به چشم می‌خوردند. از این میان، رابطه مبارزان و آزادی‌خواهان گیلانی با اعضاء و برنامه‌های حزب سوسیال‌دموكرات ایران و باكو كه حیدرخان عمواغلی از اعضاء برجسته آن به شمار می‌رفت قابل توجه است؛ چراكه این تعامل تا سالها ادامه یافت. گرچه حضور و تاثیر انقلابیون قفقازی و گرجی را در فعالیتهای مشروطه‌خواهی مردم گیلان نمی‌توان منكر شد، اما این گروه بیشتر در سازمان‌دهی نیروها و تهیه و ارسال اسلحه و تجهیزات فعالیت می‌كرد و تاثیرات سیاسی و ایدئولوژیك چندانی بر مردم گیلان نداشتند و همانگونه كه تاریخ نشان داد، این مهاجران به‌تدریج پس از فتح تهران از عرصه سیاسی كشور محو شدند. ازهمین‌جا می‌توان به این نكته بسیار مهم در حركت مشروطه‌خواهی مردم گیلان پی‌برد كه آنان در حركت خود از اتحاد و همشكلی و هماهنگی كاملی، چه در تركیب نیروها و چه در اهداف، برخوردار نبودند و حتی در میان روحانیون گیلانی طرفدار مشروطه نیز دودستگی و افتراق به چشم می‌خورد. برخی از مشروطه‌خواهان طرفدار مشروطه به همان شكل وارداتی آن بودند، اما گروه دیگر مشروطه مشروعه را مد‌نظر داشتند. بافت مشروطه‌خواهان نیز طیف گسترده‌ای از افراد بومی گرفته تا مهاجران قفقازی را دربرمی‌گرفت. بدترازهمه ‌این‌كه بیشتر گیلانیها و حتی سایر مشروطه‌خواهان پروپاقرص (بختیاریها و آذربایجانیها) كه موفق به فتح تهران نیز شدند، درك درستی از مشروطه و ساختار آن نداشتند.«تصور دهقانان از مشروطیت با فهم و تصور مالكین بزرگ از مشروطیت كاملا متفاوت بود. یك نمونه آن تلگرافی بود كه در صفر 1325. ق از طرف مالكین گیلان به مجلس مخابره شد و مشعر بر این بود كه رعایای رشت از معنای مشروطیت، آزادبودن و ندادن مالیات را استنباط كرده‌اند. بدین‌جهت سركش شده، مالیات نمی‌دهند و تمامی رعیت‌خانه مختل است . . . در نتیجه گفت‌وگوهای پارلمانی كه تصمیم گرفته می‌شود، به انجمن ایالتی رشت تلگراف شود و معنی مشروطیت را به مردمی كه درست نفهمیده‌اند، بفهماند.» به نظر می‌رسد آن‌چه بیش‌ازهمه مردم را به مبارزه و مشروطه‌خواهی واداشته بود، نارضایتی از عملكرد دربار قاجار و حكام محلی بود.
    عامل بسیار مهم دیگر در اقبال مردم به مشروطه، نارضایتی آنان از حضور قوای قزاق روس در گیلان بود. نماینده و كنسول روس در گیلان با توجه به همین حضور قزاقهای مسلح بود كه آزادانه و گستاخانه در تمام شؤون زندگی مردم دخالت می‌كرد و محمدعلی‌شاه و دربار او نیز كه در این دوره شدیدا به دولت تزاری روسیه متمایل و وابسته شده بودند و آن دولت را یگانه حامی خود در برابر امواج مشروطه‌خواهی می‌پنداشتند، نه‌تنها از اقدامات كنسول و قزاقهای روس در گیلان ممانعت نمی‌كردند بلكه آنان را مورد حمایت خود قرار می‌دادند؛ به‌همین‌دلیل بود كه مبارزات مردم گیلان علیه استبداد داخلی به‌سرعت رنگ و بوی مبارزه با استعمار خارجی نیز به خود گرفت.
    زمانی كه اوضاع پایتخت در اثر حمله محمدعلی‌شاه به مجلس شورای ملی و دستگیری و سركوب مشروطه‌خواهان بحرانی شد، كاملا محتمل بود كه مردم و مجاهدان گیلان به این مساله واكنش شدید خواهند داشت. گیلانیها به ویژه مردم رشت با برپایی اعتراضات گسترده و تجهیز مردم و مجاهدان به‌زودی آماده حركت به سوی تهران شدند. قزاقهای مقیم منطقه سعی كردند این اعتراضات را سركوب كنند اما دیگر اعتراضات به اوج خود رسیده بود. مشروطه‌خواهان در غائله مشهور به«مدیریه»، سردار افخم، حاكم رشت، را به قتل رساندند و پس از آن نیروهای دولتی خلع سلاح شده، شهر به دست مشروطه‌خواهان افتاد. با این واقعه، رشت به یكی از مهمترین مراكز طرفدار مشروطه‌خواهی تبدیل شد. چندی بعد مجاهدین گیلانی به همراه انقلابیون قفقازی عازم تهران شدند و در كنار بختیاریها و آذربایجانیها، پایتخت را تصرف نموده و عملا نظام مشروطه را پس‌ازمدتی تعطیلی این‌بار با قدرتی بیشتر برپا نمودند؛ اما این پایان كار نبود و ماجرا همچنان ادامه داشت.
    امیدهایی كه برباد رفت
    همانگونه كه پیشتر ذكر شد، علت اصلی حمایت مردم گیلان از مشروطه این بود كه آنان تصور می‌كردند با محدود‌شدن قدرت دربار و محمدعلی‌شاه، اعمال نفوذ عوامل محلی آنان در گیلان نیز كاهش یافته و مردم از حقوق اجتماعی، سیاسی و اقتصادی بیشتری برخوردار خواهند شد. اما وقایع بعدی نشان داد كه توده مردم محروم و دیندار گیلان كه با تمام وجود به یاری و مساعدت مشروطه برخاسته بودند، هرگز به اهداف و خواسته‌های خود نرسیدند. هرچند با پیروزی مشروطه‌طلبان و خلع محمدعلی‌شاه تغییرات عمده‌ای در نظام و ساختار سیاسی و حكومتی كشور روی داد، اما نفوذ وابستگان استبداد و ایادی دولتهای بیگانه به پیكره نظام مشروطه و نهادهای آن موجب شد تا وضعیت اسفبار پیش از مشروطه همچنان بدون تغییر باقی بماند و حتی در مواردی بر وخامت اوضاع نیز افزوده شود. مردم آزادی‌خواه گیلان مشاهده می‌كردند كه دولتهای مشروطه نه‌تنها به فكر بهبود اوضاع مملكت نیستند بلكه درصدد هستند آزادیهای نسبی به وجودآمده را نیز متوقف و محدود كنند. متاسفانه باید اعتراف كرد كه در انحراف مشروطه از اهدافش، خود مردم و مجاهدان گیلانی نیز بی‌تقصیر نبودند؛ به‌عنوان‌مثال، فرماندهی حمله و حركت مجاهدان گیلان به تهران را كسی ـ سپهدار رشتی ـ برعهده داشت كه خود سالها همكار و عامل دربار قاجار بود. سپهدار رشتی خود از طبقه مالكان بزرگ ایران محسوب می‌شد كه حتی سابقه سركوب مشروطه‌خواهان و آزادی‌خواهان را نیز داشت. «از عملیات سپهدار چنان كه در تاریخها نوشته‌اند، یكی این بود كه در اجتماع مسجد جامع تهران، روزی كه چند تن از عناصر ملی كشته شدند، سپهدار یكی از سررشته‌داران دولت بود و روزی كه دسته‌جات سینه‌زن به راه افتاده، پیراهن خونین سیدعبدالحمید را با خود حمل می‌كردند، به فرمان سپهدار مسجد‌جامع محاصره و به ملیون شلیك شد و هم او بود كه به علما گفته بود مامورم شما را متفرق كنم.» وی در مدتی كه حاكم گیلان و اردبیل بود، به كمك عین‌الدوله سفاك در محاصره تبریز شتافت و به مخالفان ستارخان یاری رساند. چنین فردی ناگهان با تغییر چهره به یك آزادی‌خواه دوآتشه تبدیل شده بود و كار او چنان بالا گرفت كه به فرماندهی مشروطه‌خواهان گیلان و سپس وزارت جنگ و رئیس‌الوزرایی برگزیده شد. بدیهی بود كه چنین فردی با توجه به گذشته و ارتباطاتش، تنها به فكر تحقق منافع خود و اطرافیانش باشد. نه‌تنها در گیلان بلكه در كل كشور، بیشتر فرماندهان و رهبران حركتهای مشروطه‌خواهی یا از عوامل رژیم سابق و یا از مالكان و خوانینی بودند كه تنها برای حفظ منافع و موقعیت خود با نهضت همراه شده بودند؛ به‌تعبیربهتر، این عده می‌خواستند با سوار‌شدن بر امواج نهضت مشروطه به منافع خود نائل شوند. تاریخ نشان داد كه همین گروه نهضت را به بیراهه كشاندند و با برخی اقدامات خود نه‌تنها به آرمانها و وعده‌های اولیه نهضت وفا نكردند بلكه وضعیتی به‌مراتب وخیم‌تر و بغرنج‌تر از قبل به وجود آوردند. آنان حتی كار را به آنجا كشیدند كه دخالت و نفوذ بیگانه در امور كشور به مراتب بیش از سالهای قبل از مشروطه افزایش یافت. در كنار بی‌كفایتی و فساد دولتهای پس از مشروطه، وقوع جنگ جهانی اول نیز عامل مضاعفی در عسرت و ناراحتی مردم بود. دولت مركزی كه در این ایام عملا نقش و قدرتی نداشت، به قدری بی‌كفایت بود كه روس و انگلیس براساس معاهده 1907 ایران را بین خود تقسیم نمودند. در چنین اوضاعی كه مردم نه در سطح داخلی و نه در روابط خارجی بوی بهبود استشمام ننموده بلكه خواری و خفت دولت ایران را می‌دیدند، طبیعی بود كه از مشروطه و نتایج آن ناراضی و مایوس باشند. در این سالها فقط بی‌نظمی و ضعف مفرط بر تمام اركان كشور مسلط و حكم‌فرما بود. فقر و قحطی و ظلم و تعدی حاكمان محلی بیداد می‌كرد؛ تا جایی كه در برخی مناطق كشور مردم جهت گذران زندگی و رضایت اربابان و پرداخت مالیات مجبور به فروش دختران خود شدند. اهالی گیلان نیز می‌دیدند كه با وجود تمام فعالیتها و تلاشهای آنان همان حاكمان قبلی و برخی سرسپردگان دولتهای استعماری با نام مشروطه و قانون همان كارهای دوره استبداد ما قبل مشروطه و حتی بدتر از آن را اعمال می‌كنند. چنین بود كه زمزمه‌هایی در مخالفت با وضع موجود، اعم از ظلم بی‌حدوحصر حكام محلی، بی‌نظمی و نابسامانی اوضاع مملكت، فقر و فلاكت، قتل و دزدی و از همه بدتر اشغال بخشهایی از كشور توسط دولتهای بیگانه آغاز شد. در این زمان مشروطه تنها سفره رنگینی شده بود كه می‌بایست شكمهای حریص همان مستبدان پیشین و مزدوران اجنبی را سیر می‌كرد. دیگر كسی به فكر آزادی‌خواهی، دینداری و سرافرازی وطن نبود. كار به آنجا رسید كه دولت مشروطه به التیماتوم روسیه تن داد و با این اقدام، در كنار بی‌تحركی در قبال قرارداد 1907، عملا استقلالی از كشور باقی نماند. همین وضعیت در گیلان نیز به چشم می‌خورد، جایی كه مردم گیلان ناامید از مشروطه، در فقر و فلاكت و ناامنی دست و پا زده و می‌بایست حضور مستبدانه و ظالمانه كنسول و قزاقهای روسی را نیز تحمل می‌كردند. تنها راهی كه می‌شد برای گریز از این وضعیت تصور نمود، ظهور یك فرد انقلابی به‌تمام‌معنا از میان مردم آزادی‌خواه و متدین گیلان بود.
    سردار جنگل
    آن هنگام كه مشروطه به بیراهه رفته و كشور در تب و تاب مشكلات داخلی ازیك‌سو و نفوذ و دخالت خارجی ازسوی‌دیگر می‌سوخت، جوانی تقریبا گمنام در عرصه سیاسی و اجتماعی كشور، به نام میرزاكوچك‌خان جنگلی از دیار گیلان نمایان شد كه با اقدامات و فعالیتهایش برای همیشه نام خویش را جاودان كرد. میرزا كوچك‌خان در زادگاهش، گیلان در زمره مشروطه‌خواهان درآمد و به‌همین‌خاطر، از تحصیل دست كشید و همراه با سایر آزادی‌خواهان به جرگه مبارزه علیه استبداد و استعمار پیوست. میرزا نیز به‌همراه مجاهدان گیلانی، در فتح تهران و قزوین شركت كرد اما پس از پیروزی مشروطه با مشاهده برخی وقایع و اقدامات، تهران را ترك كرده و به رشت بازگشت. در آنجا نیز میرزا آشكارا می‌دید كه مشروطه از راه خود منحرف شده است و علاوه‌برآن قوای متجاوز روس در سراسر گیلان پراكنده شده و به ظلم و تعدی مشغولند. وی از آنجا كه یك انقلابی واقعی و معتقد بود، دست از مبارزه نكشید و حتی پس از مشروطه نیز مخالفت خود با عملكرد نادرست حكام محلی و همچنین حضور قوای متجاوز خارجی را ادامه داد و به همین دلیل به‌زودی به دستور كنسول روس ـ كه در آن موقع عملا در گیلان حرف اول و آخر را می‌زد ـ به پنج سال تبعید محكوم گردید، با این قید كه حق ورود و بازگشت به گیلان و به‌ویژه رشت نیز از او سلب شد. بااین‌وجود، رشادتها و تلاشهای او در جریان نهضت مشروطه چیزی نبود كه مورد تردید یا فراموشی واقع شود. «پس از فتح رشت به دست انقلابیون میرزاكوچك‌خان اول كسی بود كه به یاری مجروحین و ستمدیدگان و كسانی كه اسارت و زحمت دیده بودند شتافت و در كمك به آنان آنچه در قوه داشت دریغ نكرد.» «یكی از مجاهدینی كه در برخوردهای دولتی، شجاعت و شهامت قابل‌تحسینی از خود بروز داد میرزاكوچك‌خان بود. او كه مدتی قبل در مسلك آزادی‌خواهان درآمده بود، در جنگ با قوای دولتی چنان رشادتی نشان داد كه مورد ستایش رهبران انقلاب و اعضای كمیته ستار قرار گرفت.» میرزا همچنین هنگامی كه محمدعلی‌شاه قصد داشت به كمك روسیه از گمش‌تپه به ایران بازگردد به آنجا رفت و در درگیری به‌وجودآمده مجروح گردید. او پس از این واقعه جهت مداوا به بادكوبه رفت و پس از چندین ماه اقامت در این شهر و همچنین تفلیس به گیلان بازگشت. در ایام پس از پیروزی مشروطه، هرچند میرزا نیز در تهران اسم و رسمی داشت، همچنان با فقر و تنگدستی زندگی می‌كرد و تا هنگام ترك پایتخت هیچ‌گونه شغل و پست دولتی را نپذیرفت. اما با مشاهده انحرافات مشروطه به‌تدریج این فكر در او قوت گرفت كه جهت تحقق اهداف اولیه نهضت مشروطه كه به دلیل نفوذ سیاست‌مداران وابسته و مزدور ناكام مانده بود، اقدامی صورت دهد. به‌همین‌جهت وی در آغاز با برخی از دوستان، سیاسیون و اشخاصی كه آنان را وطن‌پرست و مدافع حقوق ملت می‌دانست، به مشورت پرداخت اما سرانجام تصمیم گرفت به قصد ایجاد یك تشكیلات منسجم نظامی جهت مبارزه با استبداد و استعمار، روانه زادگاه خود شود. میرزا قصد داشت با استفاده از جغرافیای طبیعی منطقه و به‌ویژه جنگلهای انبوه گیلان، نهضتی انقلابی و مسلح به وجود آورد و لذا به‌همین‌منظور به همراه میرزاعلی‌خان‌سالار، ملقب به سردار فاتح، عازم شمال كشور شد؛ اما این دو به‌زودی از یكدیگر جدا شدند؛ چون سردار فاتح، مازندران و میرزاكوچك‌خان گیلان را جهت مبارزه و شروع نهضت انقلابی مناسب و مساعد می‌دانست. سرانجام میرزا جنگلهای انبوه گیلان را برای مبارزه با قوای دولتی و قزاقهای روسی برگزید و اولین اقدام او به همراهی دكترحشمت در جنگلهای تولم شكل گرفت. میرزا ازهمان‌آغاز، آزادی، استقلال و عدالت‌خواهی را به عنوان شعارهای نهضت خود اعلام كرد. وی در تحقق این اهداف توجه به مسائل مذهبی و رعایت شؤونات اسلامی را مورد توجه قرارداد و به‌همین‌دلیل هم بود كه حركت او به‌سرعت از سوی مردم گیلان به ویژه طبقات محروم و متدین مورد استقبال قرار گرفت. علاوه بر مردم عادی، برخی از روشنفكران گیلانی همچون حسین كسمایی و اشرف‌الدین حسینی نیز او را مورد تایید و همراهی قرار دادند. میرزا از هنگامی كه اولین پایگاه خود را در جنگلهای شمال رشت بنیان نهاد تا هنگام شهادت خود در یازدهم آذر1300. ش، لحظه‌ای دست از مبارزه علیه استبداد داخلی و سلطه خارجی برنداشت. هرچند نهضتی كه میرزا آغاز كرده بود در ظاهر با كشته‌شدن وی به پایان رسید، اما بی‌تردید حركت او به عنوان یك اقدام منحصربه‌فرد و ماندگار در تاریخ معاصر كشورمان ثبت شد و اثرات فراوانی برجای گذاشت.

    ادامه مطلب

  • نظرات() 
  • جمعه 29 آبان 1388

    http://www.dowran.ir/show.php?id=144995007

    روزنامه اطلاعات در شماره سوم اردیبهشت 1342، متن گفت و گوی خبرنگار این روزنامه با كسی كه سر میرزا كوچك جنگلی را از بدن جدا كرده منتشر نموده است. گزارش روزنامه اطلاعات این گونه آغاز می‌شود:
    مردی كه چند سال پیش سر میرزاكوچك‌خان را بریده و به تهران آورده بود دیروز از طرف ژاندارمری مركز دستگیر شد. خبرنگار ما برای گفتگو با این مرد به ناحیه یك ژاندارمری رفت و در اطاق آقای سرهنگ منوچهر اسعدی معاون ناحیه یك با این شخص صحبت كرد.
    ابتدا خبرنگار ما از آقای سرهنگ اسعدی معاون ناحیه علت دستگیری این مرد را پرسید.
    معاون ناحیه یك گفت: چند روز پیش ناشناسی تلفنی به تیمسار خسروانی فرمانده ناحیه یك اطلاع داد آقای علی‌اصغر رضائی در خانه‌اش تریاك نگهداری می‌كند.
    مأمورین ناحیه یك به خانه این مرد رفتند، ولی هر چه گشتند چیزی نیافتند، در همین موقع چشم یكی از مأمورین به آجرهای كف زیرزمین افتاد، آجرها را برداشتند و در زیر آجرها محفظه‌ای پیدا شد كه در داخل آن در حدود پنج كیلو تریاك به دست آمد و علی‌اصغر رضائی را دستگیر كردند و با تریاك مكشوفه به اینجا آوردند تا پس از بازجویی به دادسرا فرستاده شود.

    از ترس دولت
    خبرنگار ما سپس با علی‌اصغر رضائی صحبت كرد، به قول خودش 85 سال دارد، او مردی است مؤدب و فهمیده و خیلی خوب صحبت می‌كند.
    علی‌اصغر در پاسخ به سئوالهای خبرنگار ما گفت: درست است این تریاك مال من است من آن را در زیرزمین مخفی كرده بودم ولی نه قصد فروش آن را داشتم و نه خودم معتاد هستم. نگهداری این تریاك‌ها فقط از ترس دولت بود.
    هشت، نه سال پیش موقعی كه هنوز كشت خشخاص ممنوع نشده بود یكی از دوستان من كه در مازندران زندگی می‌كند این تریاكها را برایم سوقات (سوغات) آورد، من آن را لول كردم و چون برای مصرف آن محلی نداشتم چند سال این تریاك در خانه من بود تا اینكه دولت كشت خشخاش را ممنوع كرد و خرید و فروش تریاك جرم شد، آن وقت من از ترس اینكه مبادا دستگیر شوم تریاكها را در زیر آجرهای زیرزمین مخفی كردم ولی همیشه می‌ترسیدم.
    یك روز می‌خواستم تریاكها را آتش بزنم ولی ترسیدم دود تریاك خانه همسایه را بگیرد و سر و صدای آنها بلند شود، یك بار می‌خواستم تریاك را به دولت تحویل بدهم ترسیدم كه میان راه مرا بگیرند و هرچه قسم و آیه بخورم كه می‌خواستم تریاك را به دولت بدهم بگویند دروغ میگویی تریاك در خانه ماند تا كار به دستم داد.
    خبرنگار ما از پیرمرد پرسید كه آیا كسی در خانه او زندگی می‌كند؟
    پیرمرد جواب داد سالها است كه خودم تنها زندگی میكنم و اگر مایل باشید حاضرم علت تنهایی خودم را برایتان شرح بدهم.
    علی‌اصغر وقتی خبرنگار ما را برای شنیدن زندگی‌اش آماده دید شروع به صحبت كرد و گفت: 65 سال پیش در آن هنگام كه دولت وقت یك افسر اطریشی برای تشكیل صنف توپخانه در ارتش ایران از فرنگ استخدام كرده بود من وارد ارتش شدم و به عنوان وكیل توپخانه مشغول به كار شدم. مدتها در توپخانه مركز كار می‌كردم، توپهای ما آن وقت توپ ورشوئی انگلیسی بود و جز در ماه رمضان و موقع افطار و سحر به صدا درنمی‌آمد.
    ولی در زمان محمدعلیشاه یك بار ما دست به كار شدیم و به فرمان او مجلس را به توپ بستیم و از آنوقت مجاهدین مخالف ما توپچی‌ها شدند ولی در هر حال از ما می‌ترسیدند.

    سر میرزا كوچك‌خان را آوردم
    از این ماجرا چند سال گذشت كه یك روز خبر آوردند اسمعیل آقا سیمیتقو و میرزاكوچك‌خان جنگلی یاغی شده‌اند. دولت ما را مأمور سركوبی میرزاكوچك‌خان كرد، ما توپها را با قاطر به گیلان بردیم، نمی‌دانید چه مرارت‌هایی كشیدیم تا توپها را روی كوهها نصب كردیم و مراكز هواداران میرزاكوچك‌خان را گلوله‌باران كردیم ولی چون میرزاكوچك‌خان همه‌اش در حال جنگ و گریز بود توپخانه ما كاری از پیش نبرد.
    به ناچار با تفنگ به جنگ او رفتیم و در فومنات او را محاصره كردیم و پس از آتش زدن جنگل او را دستگیر كردیم و كشتیم ولی كسی باور نمی‌كرد كه ما بتوانیم میرزاكوچك‌خان را بكشیم.
    در نتیجه من شبانه سر میرزاكوچك‌خان را از تنش جدا كردم و آن را به ترك اسبم بستم ابتدا به رشت رفتم و سر میرزاكوچك‌خان را به معرض نمایش گذاشتم و سپس آن را به تهران آوردم میرزاكوچك‌خان ریشی بلند و سری طاس و موئی بور داشت.
    علی‌اصغرگفت: پس از این پیروزی درخشان به من مرخصی دادند. آن روزها تهرانی‌ها برای خوشگذرانی به باغهای شهریار می‌رفتند من نیز برای استفاده از ایام مرخصی به شهریار رفتم. در آنجا دختر كشاورزی به نام زهرا را دیدم و دیوانه‌وار عاشق او شدم و با هزار زحمت توانستم موافقت بستگان او را جلب كنم و با او ازدواج كنم. در مراسم عروسی ما افراد فوج بهادر، بچه‌های دباغ‌خانه و سرهنگ محمدخان و حسن‌آقا سرتیپ شركت داشتند. از عروسی ما چند ماه گذشت و قرار بود مرا فرمانده توپخانه بكنند كه ناگهان زنم فوت كرد. پس از مرگ زنم دنیا بر من تیره شد، از ارتش استعفا كردم و از آن تاریخ تاكنون در همین خانه كه روزگاری زنم در آن سكونت داشت یكه و تنها زندگی می‌‌كنم.

  • نظرات() 
  • جمعه 29 آبان 1388

    یونس معروف به میرزا کوچک پسر میرزا بزرگ از مردم رشت و ساکن استاد سرا در خانواده‌ای متوسط در روستای زیدخ از توابع فومنات تولد یافت.

    تحصیلات مقدماتی را در مدرسه حاجی حسن در صالح آباد رشت و مدرسه جامع گذرانید آنگاه به تهران آمد و در مدرسه محمودیه به تحصیل پرداخت اما از آنجا که شور میهن پرستی در سرداشت قدم به میدان مبارزه گذاشت از همان دوران تحصیل حامی مظلومان و دشمن ستمگران بود. اگر کسی نسبت به شخص ستمی می‌کرد میرزا با ظالم مبارزه می‌کرد. هیکلی بزرگ و چشمانی زاغ و بازوانی ورزیده، پیشانی بازو چهره‌ای خندان داشت. در ادب و تواضع نیز مشهور و بسیار عفیف و معتقد به فرائض دینی و مؤمن به اصول اخلاقی، مردی ساکت، متفکر و سخنانش سنجیده و گاه آمیخته به لطیفه و مزاح بود.

    به شاهنامه علاقه خاصی داشت و در جنگل مجالس شاهنامه خوانی برپا می‌داشت.

    میرزا کوچک مردی سخت وطن پرست و آزادیخواه بود. هنگامیکه مجلس به توپ بسته شد. میرزا کوچک از طرف محمد علی شاه در تفلیس و بادکوبه بود و تاحدی با مقتضیات دنیای جدید آشنا گشت. چون علما در سفارت عثمانی در شبهندری رشت متحصن شدند وی نیز متحصن گردید و پس از اینکه آقا بالاخان حاکم ستمکار عامل استبداد کشته شد، میرزا کوچک به مجاهدان پیوست و جزو ابواب جمعی سپاه سپهدار تنکابنی شد اما بزودی به گروه سردار محیی ملحق گردید و در فتح قزوین شرکت و برای پیروزی مجاهدین کوشش بسیار کرد. از جمله توپچی‌ مجاهدان گفت اگر توپ برفراز فلان کوه قرار داده شود بر دشمن بهتر مسلط می‌شویم میرزا کوچک با کمک چند نفر این کار را انجام داد اما به کمر میرزا صدمه خورد و درد آن تا پایان عمر آزارش می‌داد. در فتح قزوین میرزا کریم خان رشتی از میرزا کوچک دلجوئی کرد و او را روانه سپاه مجاهدین ساخت، میرزا کوچک در علیشاه عوض شهریار به مجاهدین ملحق گردید و در فتح تهران شرکت جست و در جنگ سه روزه با استبداد مأمور جبهه قزاقخانه بود. در شورش شاهسون همراه یپرم و سردار اسعد بیاری ستارخان رفت اما بیمار گشته نیمه راه بازگشت آنگاه به جنگ ترکمن‌ها که بوسیله شاه مخلوع تحریک شده بودند رفت و در این جنگ تیر خورد او را بظاهر برای معالجه به روسیه فرستادند ولی محمد علی میرزا می‌خواست او را به دریا بیندازند اما ناخدا چنین ناجوانمردی نکرد. حتی از پزشک کشتی خواست تا او را درمان نماید و پس از چند ماه در بادکوبه و تفلیس معالجه شده به گیلان بازگشت و هنگامی به ایران رسید که ترکمن‌ها دیگر سر جنگ نداشتند.

    به امر کنسول روس میرزا کوچک خان بواسطه داشتن افکار آزادیخواهانه از موطن خود تبعید گردید و مدتی در تهران بسر برد اما همیشه فریادش نسبت به جور و ستم روس‌ها بلند بود. در تهران از رفتار برخی از مجاهدین از جمله معزالسلطان (سردار محیی) رنجید و از او برید. در حالیکه با تنگدستی روزگار می‌گذرانید از پذیرفتن کمک‌های سردار محیی خودداری می‌کرد.

    میرزا کوچک‌خان علت عقب افتادگی ایرانیان را نداشتن سواد و دانش نو می‌دانست از اینرو به گشودن و تأسیس چند باب مدرسه اقدام کرد.

    میرزا کوچک مردی زود رنج، پاکدل، رحیم، صریح‌الهجه بود.

    میرزا کوچک خان پس از اینکه به گیلان بازگشت در صدد مقابله با روس‌ها و مخالفت‌ با سیاستمدارانی برآمد که منافع ملی و مردم را رها کرده، به دنبال هوس‌های نفسانی و پیروی از سیاست بیگانگان بودند.

    میرزا کوچک امید فراوان به مشروطه نوپا و نوخاسته بسته بود ولی بیگانگان نمی‌خواستند ایران دارای حکومتی باشد که از حقوق ملت خود دفاع کند. لذا به آزار کردن و نومید ساختن آزادیخواهان و مبارزان راه آزادی پرداختند. میرزا کوچک‌خان طاقت این همه ستم را نیاورد،‌ از این رو با تنی چند از همراهان به گیلان رفت و در آنجا با کمیته دموکراتهای رشت ارتباط یافت و دکتر حشمت طالقانی قول همه نوع مساعدت و همکاری را داد و در تمام مدت قیام همواره از کمک به این ایران دوستان کوتاهی نکرد. در این احوال حاجی احمد کسمائی همدرس و همدوره میرزا کوچک خان پنهانی با وی در کسما ملاقات می‌کند و با هم سوگند یاد می‌کنند که در راه پیشرفت نهضت جنگل همکاری نمایند. خبر تشکیل انقلاب جنگل به همه ایران می‌رسد،‌ آزادیخواهان و ناراضی‌ها باین حزب می‌پیوندند و روز به روز نهضت جنگل نیرومندتر می‌گردد. سلطان داودخان افسر ژاندارمری که از تربیت شدگان سوئدی‌ها بود به این نهضت پیوست علت پیوستن وی را به انقلاب جنگل چنین گفته‌اند چون در شیراز بوسیله قوام الملک شیرازی دستگیر و شکنجه شد، از شیراز گریخته به گیلان می‌آید و به انقلاب جنگل می‌پیوندد غلامرضا خان برادر سلطان داودخان که برای سرکوبی جنگلی‌ها از مرکز به گیلان آمد با سپاهیان همراه خود به جنگلیان پیوست. میرزا محمدتقی پسیان نیز در کمک به انقلاب جنگل کوتاهی نمی‌کرد از جمله عده‌ای را از طرف حزب سوسیال دموکرات که خود نیز عضو آن بود، همچنین لاهوتی و میرزاده عشقی را کمک کرد که به میرزا ملحق شوند مردم آزادیخواه گیلان از هر نوع کمک در حق جنگلیان دریغ نمی‌نمودند و به صورت‌های مختلف به این نهضت کمک می‌کردند اسلحه برای آنها می‌فرستادند، آنان را از خطرات احتمالی و حملات دولت مرکزی و روس‌ها آگاه می‌ساختند.

    رفته رفته بر قدرت جنگلی‌ها چندان افزوده شد که تا نزدیکی‌های رشت پیشروی کردند و با شبیخون زدن به مراکز دولتی حکمران رشت و کنسول روس سخت نگران شدند و باز همچنان بر قدرت و نفرات جنگلی‌ها افزوده می‌شد.

    هدف‌های نخستین جنگلی‌ها چنین بود:

    اخراج نیروهای بیگانه- برقراری امنیت و رفع بی‌عدالتی – مبارزه با خود کامگی و استبداد در شماره 28 سال اول روزنامه جنگلی
    درباره ایدئولوژی جنگلی‌ها چنین آمده است:

    «ما قبل از هر چیز طرفدار استقلال مملکت ایرانیم استقلالی به تمام معنی کلمه بدون اندک مداخله هیچ دولت اجنبی – اصلاحات اساسی مملکت و رفع فساد تشکیلات دولتی که هر چه بر سر ایران آمده از فساد تشکیلات است.

    ما طرفدار یگانگی عموم مسلمانانیم این است نظریات ما که تمام ایرانیان را دعوت به هم صدائی کرده خواستار مساعد تیم.»

    مجاهدین اولیه جنگل به احتیاجات زندگی توجهی نداشتند موهای سر و صورت را رها کرده تا جائیکه موهای اصلاح نشده آنان را به شکل خاصی جلوه‌گرد می‌ساخت. یک کلاه نمدی سیاه بر سر و یک نیم تنه ضخیم پیشمین چوخا) بر تن و کفشی از چرم گاو میش (چموش)‌به پا و کوله‌باری سنگین به پشت و چماقی از چوب از گیل در مشت- یک تفنگ ورندل یا حسن موسی به دوش- یک داس یا دهره آویخته به کمر و چند قطار فشنگ حمایل“ داشتند. نقل از کتاب سردار جنگل تألیف ابراهیم فخرائی.

    کار جنگلیان همچنان بالا می‌گرفت داوطلبان تازه از هر دسته و طبقه از کاسب،‌ کشاورز،‌ درس خوانده و روشنفکر، پزشک و نویسنده و .... به این نهضت می پیوستند و در راه پیشبرد هدف‌های انسانی و ملی و میهنی از جان و دل می‌کوشیدند و با ایمان و شور فراوان به جنگ ستم ستمکاران می‌رفتند.

    چون جنگل دارای مردان حقوق و روشنفکر گشت مرا منامه‌ای نوشتند که در اینجا مواد 9 گانه آن ذکر می‌گردد.

    ماه اول

    حکومت عامه و قواء عالیه در دست نمایندگان جمع خواهد شد.

    قواء مجریه در مقابل منتخبین مسئول بوده و تعیین آنها از مختصات نمایندگان متناوب ملت می‌باشد.

    کلیه افراد بدون فرق نژاد و مذهب از حقوق مدنیه بطور تساوی بهره‌مند خواهند بود.

    آزادی تامه افراد انسان در استفاده کامل از قواء طبیعی خود.

    الغاء کلیه شئون و امتیازات.

    ماده دوم- حقوق مدنیه ماده سوم انتخاب – ماده چهارم اقتصاد- ماده پنجم معارف و ... ماده ششم قضاوت ماده هفتم دفاع- ماده هشتم کار- ماده نهم حفظ الصحه این اصول نه گانه مشتمل بر 34 موضوع است.

    در این اصول مترقیانه بهره‌مندی افراد جامعه از حقوق مدنی و حفظ منافع ملی به خوبی رعایت شده است، پس از شناسائی و موقع و محل جنگلی‌ها بوسیله هواپیماهای انگلیسی با توپ و غیره باین آزادی‌خواهان حمله شد و میرزا کوچک خان به همه افراد جنگلی سپرده بود که به سوی نیروهای دولتی ایران تیراندازی نکنند زیرا آنانرا برادر ارتشی می‌دانست و مرتباً عقب نشینی می‌کردند تا اینکه میرزا کوچک‌خان در نقطه سردی از جنگل در فصل زمستان بدون پوشاک و سرپناه از سرما خشک شد و یکی از جایزه بگیران سرمیرزا کوچک خان را برید و نزد خریداران سرآزادی خواهان برد. باین ترتیب با دخالت مستقیم روس‌ها، انگلیسی‌ها مقاومت جنگلیان پس از 7 سال مبارزه در هم شکست. خالو قربان چون از میرزا کوچک خان رنجیده بود در سقوط نهضت جنگل و شکست میرزا کوچک خان با گرفتن درجه سرهنگی باین جنبش ملی خیانت کرد. انقلاب جنگل در 1333 ایجاد و در 1340 نابود گردید.

    “ میرزا انسانی عفیف و مهربان بود دلی نازک‌تر از برگ گل و مقاومتی سخت‌تر از صخره‌های کوهستان داشت، او تنها یک مرد نبود بلکه جوانمردی وارسته بود. او حظ نفس و زندگی راحت و جاه و مقام را به یک سو افکند. برتوسنی‌های نفس لگام زد، اما خود اسیر خدمت خلق گردید او می‌دید که خون هزاران جوان، پیر، عالم و عامی، در راه نهضت مشروطیت ایران به خاک ریخته شده ولی عناصر بدنام و بدکام و بدکنش مانند دوال پا بر گرده ملت ایران سوار شده‌اند و با شلاق ستم پیکر کهنسال ایران را شکنجه می‌دهند و این شکنجه‌ها را می‌دید و رنج می‌برد تا روزی که احساس کرد این شلاق‌ها هر روز وی را می‌آزارد و روان او را مانند خوره می‌خورد، ناگزیر آزرده به گیلان شتافت و کرد آنچه را که می‌دانیم.

    او تنها به گیلان برگشت و پی‌ریزی پیکار آینده خود را به تنهائی آغاز کرد. مرا یاری آن نیست تا در این باره بیان دارم که در فرستادن او به جنگل چه کسی یا کسانی تأثیر داشته‌اند یا مایه دلگرمی او شده بودند. آیا عناصر ملی و خیراندیش یا مردمی از داخل و خارج او را ارشاد بدین کار نمودند سخنی است که نمی‌توان آنرا با استحکام بیان نمود... میرزا به معنی واقعی مردی میهن پرست بوده است. نه به وعده حکومت فریفته شد و نه مژده حکومت بزرگتری او را منحرف ساخت. به وعده‌ها پوزخند می‌زد و بنامه مشفقانه و خیرخواهانه سفیر روس بی‌اعتنائی می‌کرد. حتی اگر مفادنامه سفیر را گوش می‌کرد کشته نمی‌شد و امروز هم زنده بود و با اعزاز و حشمت می‌زیست. میرزا با تمام سعی‌ای که داشت از جامعه شناسی به دور بود و یک عنصر انقلابی به معنی عام نبود و از خوی سیاسی و سیاستمداری بهره نداشت. او برای خود اربابی جز وجدان خویشتن و آرمان‌های ملی نمی‌شناخته ولی از درک صاحبان این آرمانها غافل نمانده بود- میرزا مردی مذهبی بود که هر خیانتی را هر اندازه هم که کوچک بود گناه می‌شمرد. هر چند سخت مهربان و پاکدل بود ولی به هنگام قتال بشیر شرزه‌ای می‌ماند و از کشتن و کشته شدن باکی نداشت.

    میرزا تنها خودش بود و یک دنیای باطن. مکنت او فقط یک قران پولی بود که در جیبش یافته شد. ولی یک قران جاویدی که همیشه برای صاحبش نامی برابر گنج قارون بجا گذاشت. از آن عالیتر و انسانی‌تر آنکه میرزای سرمازده و خسته و کوفته در حال نزار دل ندارد رفیق راه خود را تنها گذارد، لذا گانوک را بر دوش می‌کشد و می‌خواهد او را از گدوک عبور دهد. دل ندارد زنده یا مرده همرزم خود را بدست دشمن بسپارد هر چند که خود زنده اسیر شود از اینرو این مرد بزرگ و انسان قهرمان با فدا کردن جان خود در راه دوست نشان داد که علیه نفس خود نیز سخت جنگیده است و آن چیزی است که جهاد اکبر نام دارد. مردی که قیام می‌کند ولی پیشنهاد هر نوع حکومتی را مردود می‌شمارد مردی که هر گونه شهوت را در خود کشته و عادت به نوع را به شهوت خدمت تبدیل گردانیده بود. آن اندازه که کشته شد و در کشته شدن نیز اثر جاودانه‌ای از خلق و خوی انسانی خود بیادگار گذاشت که اخگر نیستی بر ادعای مخالفان خود افکند.

    وقتی که سردار جنگل درک می‌کند که جز مرگ و تسلیم راه دیگری نمانده است ترجیح می‌دهد که با رزم،‌خود را به دیار آذریان برساند، باشد که مایه‌ای تازه برگیرد.

    میرزا دلی حساس و روانی حق طلب و پرشور داشت. وجودش شیفته عدالت بود و از بیدادگری نفرت داشت. رزمنده‌ای مشهور و سرداری نیک نفس بود.

    میرزا مردی خیراندیش و مدبر و سیاستمداری نزدیک بین بود که آگاهی‌های او مانند کرم ابریشم به دور وجودش می‌پیچیدند و وی را از خارج بی‌خبر می‌گذاشتند....“

  • نظرات() 
  • جمعه 29 آبان 1388

    میرزا کوچک جنگلی (۱۲۵۷ - ۱۱ آذر ۱۳۰۰ هجری شمسی), مبارز انقلاب مشروطه و سردار جنبش جنگل و از اولین رهبران جمهوری گیلان (همچنین معروف به: جمهوری سوسیالیستی گیلان و جمهوری سرخ جنگل) بود.
    یونس معروف به میرزا کوچک فرزند میرزا بزرگ در سال ۱۲۵۷ ه.ش. در شهر رشت محله استادسرا در خانواده‌ای متوسط چشم به جهان گشود.وی سنین اوّل عمر را در مدرسه حاجی حسن واقع در صالح آباد شهر رشت و مدرسه جامع به آموختن صرف و نحو و تحصیلات دینی گذرانید. چندی هم در مدرسه محمودیه تهران به همین منظور اقامت گزید. با این سطح تعلیم می‌توانست یک امام جماعت یا یک مجتهد از کار درآید، امّا حوادث و انقلابات کشور مسیر افکارش را تغییر داد و او را به راهی دیگر کشاند.
    میرزا دارای دو خواهر و دو برادر، یکی بزرگ‌تر از خود بنام محمّدعلی و دیگری کوچک‌تر بنام رحیم، بود، که هر دو نفر بعد از میرزا وفات یافته‌اند. بنا به روایات او مردی خوش هیکل، قوی بنیه، زاغ چشم و دارای سیمائی متبسم و بازوانی ورزیده بود. طرفداران او می‌گویند از نظر اجتماعی مردی با ادب، متواضع، خوش برخورد، مومن به اصول اخلاقی، آدمی صریح اللهجه و طرفدار عدل و آزادی، حامی مظلومان و اهل ورزش بود و از مصرف مشروبات الکلی و دخانیات خودداری می‌کرد. میرزا در سنین آخر عمرش همسری برگزید.
    میرزا در واقعه مشروطیت به انقلابیون پیوست و در فتح قزوین شرکت نمود. او رهبر جنبش جنگل بود که بتاریخ ۱۲۹۳ ه.ش. شروع به مبارزه مسلحانه بر ضد ارتش خارجی داخل خاک ایران و بریگاد قزاق، که زیر دست افسران روسی تعلیم و تربیت شده بودند، زد. تعداد زیادی از انقلابیون جنگل هم در درگیریهای مسلحانه با لشکران انگلیس، روسیه و ارتش سلطنتی قاجار کشته شدند.
    جنگلی‌ها هدف خود را "اخراج نیروهای بیگانه، رفع بی عدالتی، مبارزه با خودکامگی و استبداد و برقراری دولتی مردمی" اعلام می‌کردند. در همین راستا در روز یکشنبه ۱۶ خرداد ۱۲۹۹ هجری شمسی قوای جنگل با انتشار بیانیه‌ای تشکیل کمیته انقلاب سرخ ایران و الغاء اصول سلطنت و تأسیس حکومت جمهوری سوسیالیستی گیلان را اعلام نمودند و یکروز بعد کمیته انقلاب هیئت دولت جمهوری را معرفی کرده، که میرزا عنوان سرکمیسر و کمیسر جنگ را داشت. امّا هنوز دولت تازه انقلابی سامان نگرفته بود که با حمایت بلشویک‌های روس اغتشاش انقلابیهای سرخ طرفدار شوروی آغاز گردید که نهایت جمعه ۱۸ تیر ۱۲۹۹ میرزا به عنوان اعتراض از رشت به صومعه سرا رفت و قبل از حرکت دو نفر نماینده با نامه مفصلی برای لنین به مسکو فرستاد که در آن ذکر شده بود: "در موقع، خود به نمایندگان روسیه اظهار کردم که ملّت ایران حاضر نیست پروگرام بلشویکها را قبول کند".

    بتاریخ شنبه ۹ مرداد ۱۲۹۹ طرفداران شوروی با رهبری و حمایت فرمانده قوای مسلح شوروی و مدیر بخش سیاسی و امنیت نظامی آن در رشت بر ضدّ میرزا کودتا کردند. همه طرفداران میرزا را هرکه و هرجا بود دستگیر و بازداشت کردند. آنها دولت جدیدی اعلام که احسان اله خان سرکمیسر و کمیسر خارجه و (سید جعفر جوادزاده) سید جعفر پیشه‌وری معروف کمیسر داخله شد.اختلافات، بگیر و ببندها بالا گرفت و قوای جنگل تضعیف گردید. بفرمان احمدشاه قاجار قوای دولتی بریگاد قزاق به سرکردگی سردار سپه برای سرکوبی قوای سرخ وارد رشت گردید که چندین برخورد جنگی بین دو قوای بوجود آمد که گاه نیروهای دولتی پیشروی و گاه عقب نشینی می‌کردند. در نهایت با مذاکرات پشت پرده قوای سرخ خاک رشت و انزلی را ترک نمودند. لازم به ذکر است در این جنگ‌ها میرزا با قوای خود در صومعه سرا بود که بی طرف مانده و در فکر تجدید قوا بود.
    قزاق‌ها که بسرکردگی سردارسپه سعی به مذاکره با میرزا، قانع نمودن او که به مرکز بیاید و نیایت استقلال طلبان خود را از مرکز شروع نماید. بنا به دلایل عدیدی مذاکرات به شکست انجامید. یکی از این دلایل این بود که تعدادی از جنگلی‌ها بمانند دکتر حشمت و یارانش قبلاً گول قول و فعل‌های سردارسپه را خورده بودند تسلیم و به دار آویخته شده بودند.
    در نهایت قوای قزاق از فرصت استفاده و طی شبیخونهای فراوانی، نیروهای جنگل را وادار به عقب نشینی نمودند و بعضی از سران تسلیم یا کشته شدند. میرزا باتّفاق تنها یار وفادارش ، گائوک آلمانی معروف به هوشنگ، جهت رفتن به نزد عظمت خانم فولادلو، که همیشه از میرزا حمایت می‌کرد، به کوه‌های خلخال زدند ولی دچار بوران و طوفان گردیدند و سرانجام زیر ضربات خرد کننده سرما و برف بتاریخ ۱۱ آذر ۱۳۰۰، هنگامی که میرزا هوشنگ را به کول گرفته بود، از پای در آمدند.
    کرم نام کرد (مکری) که از خلخال عازم گیلان بود این دو انسان را در میان برفها دید و شناخت. بسیار ناراحت شد از اینکه تنها است و یاوری که بتواند به وظائف انسانی عمل نماید، ندارد. بااینحال سعی نمود با دادن ماساژ و خوراندن سنجد آنان به حال آورد ولی بی نتیجه و بی حاصل بسرعت بسوی آبادی و خانقاه شتافت و از مردم کمک خواست. اهالی که مرید میرزا بودند بسرعت به محل رسیدند و تن یخ زده هردو را به قریه آوردند ولی مرغ روحشان پرواز نموده بود.
    مقبره میرزا کوچک جنگلی در رشت
    سر میرزا کوچک جنگلیخبر فوت میرزا که دوستان را متأثر و دشمنان را شاد نمود، بسرعت همه جا پیچید و از جمله بگوش محمّدخان سالارشجاع برادر امیر مقتدر طالش که از بدخواهان میرزا بود ، رسید. نامبرده با عدّه‌ای تفگچی به خانقاه رفت و اهالی را از دفن اجساد مانع کرد. سپس بمنظور انتقامجوئی و کینه دیرینه که با جنگلیها داشت دستور داد یکی از طالش‌های همراه وی سر یخ زده میرزا را از بدنش جدا کند. رضا اسکستانی مزدور او سر از تن این مبارز وطن، استقلال و آزادی جدا و تحویل خان داد. نامبرده سر را ابتدا نزد برادرش امیر مقتدر بماسال و سپس فاتحانه به رشت برد و تسلیم فرماندهان نظامی کرد.
    در کاوشی که از جیب‌های میرزا نمودند تنها یک سکه نقره یک ریالی یافتند و بعد فاتحانه سر این سردار رشید را در مجاورت سربازخانه رشت، آنجا که معروف به انبار نفت نوبل است، مدّتها در معرض تماشا مردم قرار داده. سپس خالو قربان معروف که از یاران سابق میرزا بود و خودش را به سردار سپه فروخته و درجه سرهنگی گرفته بود، سر میرزا را به تهران و تسلیم سردارسپه نمود.
    سر میرزا به دستور سردارسپه در گورستان حسن آباد دفن کردند . بعد یکی از یاران قدیمی میرزا بنام کاس آقا حسام سر میرزا را محرمانه از گورکن تحویل و به رشت برده و در محلّی موسوم به سلیمان داراب بخاک سپرد. در شهریور ۱۳۲۰ و استعفای رضاشاه آزادیخواهان گیلان قصد داشتند جسد میرزا (تن بی سر) را با تشریفات شایسته از خانقاه طالش به رشت حمل کنند ولی ماموران جلوگیری کردند. در نتیجه به جهت پیشگیری از برخورد جسد میرزا را بطور عادی به رشت حمل و در جوار سر دفن کردند و هر سال ۱۱ آذر مراسمی ساده در مزار او در سلیمان داراب رشت برگزار می‌شود.

    منبع:

  • سردار جنگل، نوشتهٔ ابراهیم فخرائی
  • شعر سرو و باد از كتاب شرح درد اشتیاق سروده جناب استاد جعفر كسمایی در سالروز شهادت میرزا كوچك خان جنگلی در 11 آذر 1300
  • سر میرزا کوچک جنگلی
    مقبره میرزا کوچک جنگلی در رشت


  • نظرات() 
  • جمعه 29 آبان 1388

    میرزاکوچک.jpg
    میرزا کوچک جنگلی

    تولد

    ۱۲۵۷
    محله استادسرا , شهر رشت

    مرگ

    ۱۱ آذر ۱۳۰۰
    کوه‌های خلخال

    آرامگاه

    سلیمان داراب

    مدفن

    رشت

    نام دیگر

    یونس

    لقب‌ها

    سردار جنگل

    زمینه فعالیت

    مبارز انقلاب مشروطه

    ملیت

    گیلانی - ایرانی

    اهل

    رشت

    محل زندگی

    رشت-گیلان

    والدین

    میرزا بزرگ

    نقش‌های برجسته

    سردار جنبش جنگل
    از اولین رهبران جمهوری گیلان

  • نظرات() 

  • آخرین پست ها


    نویسندگان



    آمار وبلاگ

    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :